رسائل حبیب

Rasael Habib

محضر افادت گستر سلاله علوی جناب سید مصطفی قاضوی
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱   کلمات کلیدی: نثر ،نثر مسجع ،منشآت ،رسائل حبیب

در بازگشت از چهارمین گردهمآیی فعالان فرهنگی دانشجویان خارج از کشور که در هتل طرقبه مشهد مقدس برگزار شد   ،  اساتید گرانقدر ، از تمام دست اندر کاران این همایش گزارش کار خواستند که این حقیر حسب این درخواست ضمن ارائه گزارش رسمی  ، این شیوه مکتوب را نیز به نیت  تفریح مزاج ضمیمه نمودم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

محضر افادت گستر سلاله علوی جناب  سید  مصطفی قاضوی

و حضور بوالفضول سید السالکین جناب شیخ عین اله عابدی

 سلام علیکما

حسب آن توفیق خاص خدایرا سپاس کز مرحمت خواص گوشۀ چشمی بر این عاص مهیا و پاس داشته شد تا ایام شعبانیه جامه چاکری بر قامه نمودم و از فیض رحمانیه قامت شاکری را اقامه ، تا در جوارسلطانیه ، این چند برگ شاخه عمر به رایحه رضویه معطر گشت و به جمع دوستان غنیمت باغ و بوستان گذشت . 

خوشترزعیش و صحبت و باغ و بهارچیست           ساقی  کجاست  گو سبب  انتظار چیست

هر وقت  خوشی که  دست  دهد مغتنم  شمار           کس را وقوف نیست که انجام کارچیست 

و اما بعد وفق کریمه من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق ، عرض تشکری دارم ، از آن زادگان  صدف کاین پاره خزف را لایق این عنایت دانستند و این مور را شایستۀ پاره ای از امور

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است        چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

                       سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گرچه سبک و سیاق شرح  در پی ، مَثل  بوریای بافته از نِی است و خربزۀ فصل دی ، اما همت تام گماردم تا با طبعی علیل و قوّتی قلیل ، بی زحمت و رنج  سال سی ، عنان از بنان پارسی برگیرم و سوار بر مرکب لنگ قلم ، برجادۀ تاریک و تنگ بلاغت خویش آخته و تاخته محضر کریمان زیره به کرمان برم و با قلمی ناتراشیده ، این رقیمۀ خراشیده را با شرحی عقیمه بر تنور مایسطرون نهاده و نونی از قلم پیشکش و زکات آن دو شاخ نبات سازم ، که البته برگ سبزیست تحفۀ درویش

         نه هر جا توان اسب را تاختن          که جاها سپر باید انداختن 

بعد آنکه حلقۀ انقیاد بر گوش جان این هُدهُد آویخت و احکام مطاعه زیارت شد ، فریضۀ اول ارسال عریضه دعوت بود بر فرشیان صدر نشین و عرشیان خلوت نشین تا بر این دعوت چه آرند و چه بافند و چه ریسند و چه نویسند ؟! 

اِذْهَب بِّکِتَابِی هَذَا فَأَلْقِهْ إِلَیْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانظُرْ مَاذَا یَرْجِعُونَ

که از این میان پاره ای به شرط و جزای شرط  آمده و سکون یافتند .

برخی پا در رکاب مجاهدین خبر از مبتدا گرفته و تاختند .

و گروه آخر به  قائدۀ قاعدین  محذوف گشته و به تقدیر خود ساختند . 

فریضه دوم این چاکر نظارت بر کیفییت سیر و امکان طیر و اِسکان خیر آن شهریاران بود که در این میان زحمت طیران بعضی بر قوۀ بال خویش حمل گشت و برخی بر گرده وَبال این درویش .

فریضه آخر این خدوم چشم دوختن بر قدوم شریف اشرفیان بود تا به محض تشریف ، آوازی قابل و بایسته براَقدام شایسته سُرایم و مقرون صلاحشان ، هنگام وداع به اقلام ظریف و ناقابل و بطریقی لایق بدرقه ایی بسزا نمایم .  و اما بعد 

                     جَرس فریاد میدارد که بربندید محملها 

همراه با راهیان خراسان ، دل در هوای روضۀ رضوان بار سفر بر تربت طرقبه  افکندم  و با روی سیاه و شرم  راهی حرم گردیدم  .   صلی الله علیک یا علی ابن موسی الرضا

تا به محض رؤیت قبّۀ علّیۀ آن شمس ، حواس خمس از خواص افتاد و با قلبی تپیده و دلی رمیده چون گوی به هوای آن کوی غلطیدم  و به سینه ای دریده و مژۀ نمیده غبار روبیدم و به قامت خمیده آستان بوئیده و آستانه بوسیدم و گونه زشت بر زمین بهشت سائیدم وازآن پس  خلوتی گزیده و بسان طفلی نجیب  زار زار به  أمّن یُجیب  زاریدم  و پیوسته به این زمزمه ، زَمزَم از دیده باریدم :

       بنازم به بزم محبت که آنجا                   گدایی به شاهی مقابل نشیند 

واما بعد در طرقبه :  

فیض نامتناهی یار شد تا سفرۀ رنگین تعالیم بر رواق طرقبه چیده آمد و نصرت الهی مدد کار شد تا سلسله ای از قدسیان اقالیم  دسته دسته  ، هر فردی به زوجی بسته و هر طاقی به جفتی پیوسته ، حلقۀ همایش زنند تا ایامی چند به حکمت و پند شراب دانش نوشند و بر توسعۀ خود کوشند .

      جمعی چو گل و لاله بهم پیوسته                     من هیزم خشک در میانی رسته 

حقیر نیز که درهیچ فصل کِشتی تخم عیشی نکِشته بودم فرصتی مغتنم آمد تا بر سبیل خدمت به مثابۀ یطوف علیهم ولدان مخلدون در مطاف عاقلان و باغ صالحان گاه گاهی چرخی زده و به مشاهدۀ ابرار ازهر گوشه خوشه ای می چیدم و از هر میوه توشه ای ذخیره مینمودم .

        دریغ آمدم از چنین بوستان                     تهی دست رفتن بر دوستان 

عاقبت صبح نمایش بر سر شام شد و آفتاب همایش  بر لب بام  ، بر نِدای الرحیل کاروان ، آن بساط چیده را برچیدیم و اساس ریخته را آویختیم و بر وقت تنگ و مجال درنگ ، به زیارتی مختصر سوی قطار رهسپار شدیم . 

اما یاللعجب که اقتضای تقدیر بر خلاف اندیشه و تدبیر بود ، که نه از قطار و غرفه و بلیط خبری بود تا سوار شویم و نه از سفره و نان و تیلیت ثمری که بر سر آن حوار شویم . 

از شهود این واقعه صافی عیشم مکّدر شد و شهدم بُرید و شاخ شکوهم شکست و از این غم ، نم بر پیشانیم نشست.  عاقبت میر قطار به التجاء من و هم کیشان دلریش التفات کرده و اذن سوار مرحمت پیش نمودند . اسباب توشه بر گوشه ای نهادیم و درحلقۀ یاران دل به صحبت اهل حضور بستیم و تا صبح به قیام و قعود ،خمیازه کشیده و مثنوی بی اندازه سرودیم تا به فیه ما فیه  ، ما تحت همه امان  مجرور ، به تهران رسیدیم  .  

در پایان   مطلب تمام میکنم به امید آنکه از طول مقال این رفیق صافی رحیق تان مکدر نگشته باشد که البته این فقرات  مرقوم دانگی بود از آنهمه بانگ تِلکَ شَقشَقَه هَدَرَت .

انشاء ا...  اگر توفیقی بود ، باقی در شرف تلاقی بعرض خواهم رسانید .

 13/5/1389        

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ