رسائل حبیب

Rasael Habib

شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۳   کلمات کلیدی: منشآت ،رسائل حبیب ،نثر مسجع ،habib mottaghi

  سید محمد حسین شهریار  

                                               شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر            این سفر را قیامت میروی  تنها چرا

حبیب متقی


 
محضر سرکار علیییه مکرمه دکتر طاهره فرمانفرما
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٢   کلمات کلیدی: منشآت ،نثر مسجع ،رسائل حبیب ،habib mottaghi

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 محضر سرکار علیییه مکرمه دکتر طاهره فرمانفرما

 عرض سلام و احترام

 مرقومه شریفه بیلان که از سیرت رضیّه و صفات مرضیّه آن مدیریت محترمه حکایت داشت هم اینک از مرحمت عالیه منظور نظر گشت ، آنچه در مجاری مسطورات مستور فرموده بودید تاب نهان نداشت و به صید نظر این بی بصر سر از روزن اعداد بیرون نهاد تا به جلوه و اشارات و حسن عبارات دردانه ای گردد به رشته تسبیح هر حسابرسی و پندنامه ای باشد زیبنده هر حسابگری به این معنا که ، حساب پاک را از محاسبه چه باک .

الحق وفق کریمه "حاسبوا قبل ان تحاسبوا " دلیرانه بیلان منظم ساخته و پرداخته بودید که حاجت بدین همه کار نبود . بر هر چشم کم سو نیز به مختصر نظر و کمترین بصر عیان آن نمونه کارها بیان نمودارها بوده است ، اما از کرم منت گذاشته و مارا شایسته عنایت و لایق درایت دانستید .

در اهمییت این شیوه مرضیّه همین بس که امروز اگر ایران و ایرانی در حاشیه ویرانی گوشه بی توشه ایی گرفته و بکرات مبتلای مضرات گشته  فقدان همین اصل بیلان بوده است و بس .

در پایان خدایرا سپاسگزارم که به مرحمت رحمانی و فضل سبحانی مدد فرمود تا این کارخانه به مدیریتی متعهد و با تقوا به مرتبت والا و کیفییت اعلی شهره خاص و عام باشد.

ما نیز اگر یکچند در این روند در رکاب بوده ایم زهی توفیق .

 

  1385   حبیب متقی       habib  mottaghi

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 
محضر سرور مهر پرور و سایه گسترم جناب حاج علی نشاط
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٠   کلمات کلیدی: رسائل حبیب ،منشآت ،نثر مسجع ،habib mottaghi

حضرت حجت الاسلام والمسلمین جناب حاج علی نشاط

عرض سلام و  قبولی طاعات

غرض از تصدیع اوقات شریف ، افاده عرض ارادتی است تا چشم عنایت از آن سوی به عریضه پیش روی داشته باشید  که فرمود   فَأَیْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ الله 

شرحی که در پی میآید  حکایت واماندگانی است در کویر ری که چون نی ، لب عطش گشوده اند و سودای  خربزه فصل دی در سر دارند .

واماندگانی که سینه هایشان شرحه شرحه عطش بیان دارد تا در محکمه قاضی شرح عیان کنند ،  اما از بخت بد و بی اقبالی ، از بی دست و پایی و بی زبانی ،  محکوم قضاوتی سست و مظلوم عداوتی پست میشوند .

جناب آقای نشاط این واماندگان علی السبیل  که ظلم دیده  و مغبون گشته اند  غالبا یا از قبیله ندار  ممدعلی و مشد حسن و تقی بقالند که از سر نداری آش بی نخود را معاش میکنند و تفریحشان امامزاده زینعلی و چمنزارشان پارک عینعلی  است ، و یا از طایفه  دارا  و متمول  بلورچی و دستمالچی و فخرالملوکند که البته از حلال ،  گاه  بره ای هم به کوه و دره کباب کرده و به قلیان و رود و جریانی دلباخته اند  ، که البته  درویش و غنی بنده این خاک و درند .

 اما زهی توفیق  ، که در همین راستا ، قمر بر نجم سعادت من مطابق باشد و توفیق الهی یار  ، و سایه مبسوط آنجناب بر من گنهکار،  مددکار . 

واغراق نمی گویم که اگر بدین توفیق بخود نبالم شایسته است که زار زار بنالم ، اما بخود بالیده و شکر نعمت بجای میآرم و اشکی هم از سر ذوق و شوق میبارم .

جناب آقای نشاط  قبلا نیز در هیاهوی محل و مدخل کارتان به نجوا و مختصر بسمع مبارک اشاره داشته ام که هیئتی محترم (المهدی  عج ) متولی تامین بقدر مقتضی جهیزیه عروسان مایوس میباشد اما متاسفانه :

          سراسر همه رزمگه درهم است             بدین کار فریادرس رستم است 

لذا مقرر شده از عنایت حضرتعالی هر رنجه ای از  پنجه رستم گون شما زدوده میشود  و هر تحصیلی عائد ، درتامین این جهاز صرف خواهد شد ،  ضمن اینکه رفع داغی هم از لاله باغ مظلومی و دفع ضرری هم از شرر ظالمی خواهد بود که البته به مصداق کریمه  وَالْعَامِلِینَ عَلَیْهَا  بپاس عنایت خاص شما گل یاسی از این بوستان نیز تقدیم وجود معطرتان خواهد گردید . 

جناب آقای نشاط آنچه گذشت شرحی از وظایف این حقیرمیباشد که سوگند خورده و سعی وافر دارم تا هرمراجعه ای مبتنی بر تحقیق و بر حق و رضایت پروردگار باشد .

اما از این همه تصدیع خاطر شریف شایسته است چند دغدغه ظریف را نیز مرقوم عریضه عتیقه خود داشته باشم تا بلکه انشاءا... از بصر جنابعالی  چاره و مفرّی تدبیر آید .

اول : از آنجائیکه اغلب در مدار جنابعالی کواکب گوناگون سیارند و سعد و نحس و عیار و طیارش بر من نابینا پنهان ، بیم آن دارم تا مباد هوشی در روزن دیوار بگوش باشد و انوش را منوش بشنود و پیام سروش را آواز قوش پندارد و فضله موشی براه اندازد که در اینصورت ترجیح میدهم خاری برچشم من نشیند تا غباری بر دامن اعتبار شما  .

و این اهم دغدغه من است .

از اینجاست که هرگاه مراجعه ای به محضر عالی بشکل آنی و یک دقیقه ایی   انجام میپذیرد ، دلالت بر این دارد که : عوض تمرکز ذهن بر موضوع  ، غالب ذهن این حقیر یا معطوف به اطراف میباشد که مباد نامحرمی باشد ،  و یا نگران از اینکه در شلوغی و حجم کارتان من نیز غوغای مضاعف باشم .  که در نتیجه فضای موجود تاریک و رسای موضوع ابتر خواهد ماند و مستلزم رجوع دیگر .  

لذا ، تمنای چاره ای دارم تا هر جا و هر وقت امنی را صلاح بدانید مصدع شوم . 

دوم : چنانچه اجازه فرمائید سعی خواهم داشت تا بقدر مقدور پاره ایی از زحمات خواسته شده این حقیر مکتوب باشد  تا هم دغدغه مذکور مرتفع شود و هم به فضل سبحانی پیچ مفاهیم به اشد بلاغت باز گشته منظور نظر گردد و الباقی نیز بشرط تلاقی به سمع مبارک رسد . 

سوم : جناب آقای نشاط مورد سوم را جسارت کرده و به شرم مینگارم و پیشاپیش عذر آن نیز میخواهم که ، گاه ذهن این چاکر در چاره و گشایش پرونده ایی جولان کرده و نه بقصد افاضه ، بلکه  قصد ارائه میکند که امید دارم به شرح صدر ، تامل و استرشاد فرمائید .

در پایان عرایض امید دارم که این رسالت به خجالت بنده نیانجامد .

 خیلی عزیز و محترم میباشید                                        با آرزوی خیر

حبیب متقی  habib mottaghi        83/3/20

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 
نثر بستانکارانه 1
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۳   کلمات کلیدی: نثر مسجع ،منشآت ،رسائل حبیب ،habib mottaghi

اگر شانس بیآورید که بدهکارتان اهل ذوق و ادب باشد ، میتوانید با توسل به نثری شیرین و دلنشین ، شانستان را برای وصول طلب امتحان کنید . من از این شیوه بارها بهره مند شده ام که سعی خواهم نمود ، نمونه هائی از آنرا بترتیب تقدیم سایت محترم نمایم ، اما شما نیز سعی خودتان را بکنید .

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                                        بسم الله الرحمن الرحیم

خدمت حاج محمود کرمی

 برای عرض حال می نویسم ، حالیکه مالامال از ملال است و احتیاج به قال ندارد . بحمدالله شما که از طایفۀ کرم میباشید ، پس بدانید به اندک مایه  نمیتوان  سایه گرفت . 

                 هر که عَلم شد به سخا و کَرم      بند نشآید که نَهـد بر دِرم

این روزها صورتمان به سیلی مکرر ، نیلی مُکـدَّر گشته است و باور بدارید از فرط فلاکت عنقریب به هلاکتیم . ما که گنج طلب نداریم ، مزد رنج میخواهیم ، نه بهای تُرنج ، خرج کوه و دَرّه و کباب بَرّه هم نداریم ، نخود را بخود حلال کرده ایم . لااقل بقدر کفایت دهید تا این وجود توان قیام و سجود داشته باشد والسلام

حبیب متقی habib mottaghi          1381/4/1    

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 
محضر سرور مهر پرور و فضیلت محور جناب آقای مهندس جمالی نسب
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱   کلمات کلیدی: نثر مسجع ،منشآت ،رسائل حبیب ،habib mottaghi

محضر سرور مهر پرور و  فضیلت محور  جناب آقای مهندس جمالی نسب

مدیر عامل محترم شرکت سرمایه گذاری صندوق باز نشستگی صنعت نفت

عرض سلام و تبریکات

سپاس خاص  خدایی را که از فضل سبحانی او بار دیگر نجم افتخار به ساحت روحانی درخشیدن گرفت  و ستاره اقبال به ساعت رحمانی مطابق افتاد تا شیرمردی  به راه شیری  ،  کهکشان دولت خواب را به نور جمالی از نسب طاهر ، باهر گردانید و آسمان ملت بی آب را به کمالی از حسب کامل ، به ظاهر رسانید  .   جوانان به شوق  آن ،   سرود  بیآراستند و بازنشستگان بدان ورود ، آرام دل یافته و باز نشستند . حسودان به چشم تنگی  نیاسودند و عنودان به نیرنگی نغنودند

 پشت دو تای فلک راست شد از خرمی                      تا چو تو فرزند زاد مادر ایام را

 حکمت محض است اگر لطف جهان آفرین                خاص کند بنده ای مصلحت عام را

حقیر نیز به طالع مبارک آنجنابعالی چنان به وجد آمدم  کز سر ذوق عنان وقارم به نقص  مبتلا و اندام فوقم از شوق به رقص گرفتار آمد

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

چاره وقار آن دیدم  تا به رسم  شاکری جامه چاکری بر قامه نمایم و اسباب قلم را اقامه ،  و بسان شاطری تنور رقم را چنان بی افروزم که  از  مایصنعون  آن  ، شور از ورق  و از مایسطرون آن ،  نون از قلم بر آید

 گر مطرب حریفان این پارسی بخواند                  در رقص و حالت آرد پیران پارسا را

لیک  از این روی ،  مرقومه پیش روی  ، عریضه عتیقه  پر نقیصه ای میباشد  که از ذهن مهجور و فکر رنجور این حقیر تراویده و  نقش از قلم بسته است و ریشه در اندیشه  بی پیشه این مخلص دارد ، چرا که سالی است دست بر دل و پای در گِل   در گوشه بی توشه  منزل  به زانوی زار نشسته ام  و بسان طفلی نجیب دل به اَمّن یُجیب بسته ام و  پیوسته  با  خیال در پی  ریال  روضه خوانی میکنم و عیال نیز پیوسته  آیه  لا تُنقُصوا المیکال را نوحه سرائی  ،  و چندیست  روزگار فریب   بر  آواز حبیب   ساز غریب   مینوازد و نمیدانم به کدام نحوی از من سهوی یا لغوی دیده و شنیده  است که بدین خطا عنان عطا را چنان تنگ گرفته است که مدام پایم به سنگ قضا لنگ میرود و دستم به سوگ عزا بر سنگ   و عنقریب  صورت به سیلی های مکرر نیلی مکدر گردد و آبرویم به جوی کویم بپیوندد

آبرو میرود ای ابر خطا پوش ببار  

از خدا  کتمان نیست و از شما چرا پنهان ؟  که دل  این درویش  ریش است و اندیشه سال نو در پیش  که  نه  در  پِی   لقمه ای اندوخته داریم  و  نه رقعه ای دوخته و از میراث گذشتگان  نیز  نه طاقچه عتیقه ای مانده و نه باغچه میوه ای   تا شیوه ای سبب سازیم و طرحی نو در اندازیم و  حال ملال را به مال حلال بزدائیم  و ذِمّه معاش گران  به آش ارزان بری سازیم .

جناب آقای جمالی نسب ، کنون که بخت شاهی  برین آن حسب و تخت جمالی قرین آن نسب گشته  طمع در افسانه شاه و گدا برده و عرض میدارم :                                                                                                                

چه شود که پادشاهی بنوازد این گدا را

در پایان ، عرض تقصیر دارم تا آرام پای لنگ از میدان تنگ این ورق به شرم و عرق بیرون کشم و سودای بلاغت فرو نهم و سر به صحرای صراحت برده و عرض درخواست تسلیم نمایم که ------------------------------------------- این فرسوده نار جحیم را به آن دار نعیم  ---  نموده و مددی به این بی عدد رسانند  تا هم جان علیل از آتش خلیل گلستان گیرد و هم صفیر شوم بوم از بام این  صغیر  رحل قبور نماید  انشاء ا...

بیش از این مصدع نمیشوم  ،  چنانچه عمری بود و توفیق یار ، باقی در شرف تلاقی بعرض شریف خواهم رسانید  .    پیروز و موید باشید  .

                                                    حبیب متقی             87/1/21                

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 
محضر افادت گستر سلاله علوی جناب سید مصطفی قاضوی
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱   کلمات کلیدی: نثر مسجع ،منشآت ،رسائل حبیب ،habib mottaghi

در بازگشت از چهارمین گردهمآیی فعالان فرهنگی دانشجویان خارج از کشور که در هتل طرقبه مشهد مقدس برگزار شد   ،  اساتید گرانقدر ، از تمام دست اندر کاران این همایش گزارش کار خواستند که این حقیر حسب این درخواست ضمن ارائه گزارش رسمی  ، این شیوه مکتوب را نیز به نیت  تفریح مزاج ضمیمه نمودم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

محضر افادت گستر سلاله علوی جناب  سید  مصطفی قاضوی

و حضور بوالفضول سید السالکین جناب شیخ عین اله عابدی

 سلام علیکما

حسب آن توفیق خاص خدایرا سپاس کز مرحمت خواص گوشۀ چشمی بر این عاص مهیا و پاس داشته شد تا ایام شعبانیه جامه چاکری بر قامه نمودم و از فیض رحمانیه قامت شاکری را اقامه ، تا در جوارسلطانیه ، این چند برگ شاخه عمر به رایحه رضویه معطر گشت و به جمع دوستان غنیمت باغ و بوستان گذشت . 

خوشترزعیش و صحبت و باغ و بهارچیست           ساقی  کجاست  گو سبب  انتظار چیست

هر وقت  خوشی که  دست  دهد مغتنم  شمار           کس را وقوف نیست که انجام کارچیست 

و اما بعد وفق کریمه من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق ، عرض تشکری دارم ، از آن زادگان  صدف کاین پاره خزف را لایق این عنایت دانستند و این مور را شایستۀ پاره ای از امور

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است        چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

                       سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گرچه سبک و سیاق شرح  در پی ، مَثل  بوریای بافته از نِی است و خربزۀ فصل دی ، اما همت تام گماردم تا با طبعی علیل و قوّتی قلیل ، بی زحمت و رنج  سال سی ، عنان از بنان پارسی برگیرم و سوار بر مرکب لنگ قلم ، برجادۀ تاریک و تنگ بلاغت خویش آخته و تاخته محضر کریمان زیره به کرمان برم و با قلمی ناتراشیده ، این رقیمۀ خراشیده را با شرحی عقیمه بر تنور مایسطرون نهاده و نونی از قلم پیشکش و زکات آن دو شاخ نبات سازم ، که البته برگ سبزیست تحفۀ درویش

         نه هر جا توان اسب را تاختن          که جاها سپر باید انداختن 

بعد آنکه حلقۀ انقیاد بر گوش جان این هُدهُد آویخت و احکام مطاعه زیارت شد ، فریضۀ اول ارسال عریضه دعوت بود بر فرشیان صدر نشین و عرشیان خلوت نشین تا بر این دعوت چه آرند و چه بافند و چه ریسند و چه نویسند ؟! 

اِذْهَب بِّکِتَابِی هَذَا فَأَلْقِهْ إِلَیْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانظُرْ مَاذَا یَرْجِعُونَ

که از این میان پاره ای به شرط و جزای شرط  آمده و سکون یافتند .

برخی پا در رکاب مجاهدین خبر از مبتدا گرفته و تاختند .

و گروه آخر به  قائدۀ قاعدین  محذوف گشته و به تقدیر خود ساختند . 

فریضه دوم این چاکر نظارت بر کیفییت سیر و امکان طیر و اِسکان خیر آن شهریاران بود که در این میان زحمت طیران بعضی بر قوۀ بال خویش حمل گشت و برخی بر گرده وَبال این درویش .

فریضه آخر این خدوم چشم دوختن بر قدوم شریف اشرفیان بود تا به محض تشریف ، آوازی قابل و بایسته براَقدام شایسته سُرایم و مقرون صلاحشان ، هنگام وداع به اقلام ظریف و ناقابل و بطریقی لایق بدرقه ایی بسزا نمایم .  و اما بعد 

                     جَرس فریاد میدارد که بربندید محملها 

همراه با راهیان خراسان ، دل در هوای روضۀ رضوان بار سفر بر تربت طرقبه  افکندم  و با روی سیاه و شرم  راهی حرم گردیدم  .   صلی الله علیک یا علی ابن موسی الرضا

تا به محض رؤیت قبّۀ علّیۀ آن شمس ، حواس خمس از خواص افتاد و با قلبی تپیده و دلی رمیده چون گوی به هوای آن کوی غلطیدم  و به سینه ای دریده و مژۀ نمیده غبار روبیدم و به قامت خمیده آستان بوئیده و آستانه بوسیدم و گونه زشت بر زمین بهشت سائیدم وازآن پس  خلوتی گزیده و بسان طفلی نجیب  زار زار به  أمّن یُجیب  زاریدم  و پیوسته به این زمزمه ، زَمزَم از دیده باریدم :

       بنازم به بزم محبت که آنجا                   گدایی به شاهی مقابل نشیند 

واما بعد در طرقبه :  

فیض نامتناهی یار شد تا سفرۀ رنگین تعالیم بر رواق طرقبه چیده آمد و نصرت الهی مدد کار شد تا سلسله ای از قدسیان اقالیم  دسته دسته  ، هر فردی به زوجی بسته و هر طاقی به جفتی پیوسته ، حلقۀ همایش زنند تا ایامی چند به حکمت و پند شراب دانش نوشند و بر توسعۀ خود کوشند .

      جمعی چو گل و لاله بهم پیوسته                     من هیزم خشک در میانی رسته 

حقیر نیز که درهیچ فصل کِشتی تخم عیشی نکِشته بودم فرصتی مغتنم آمد تا بر سبیل خدمت به مثابۀ یطوف علیهم ولدان مخلدون در مطاف عاقلان و باغ صالحان گاه گاهی چرخی زده و به مشاهدۀ ابرار ازهر گوشه خوشه ای می چیدم و از هر میوه توشه ای ذخیره مینمودم .

        دریغ آمدم از چنین بوستان                     تهی دست رفتن بر دوستان 

عاقبت صبح نمایش بر سر شام شد و آفتاب همایش  بر لب بام  ، بر نِدای الرحیل کاروان ، آن بساط چیده را برچیدیم و اساس ریخته را آویختیم و بر وقت تنگ و مجال درنگ ، به زیارتی مختصر سوی قطار رهسپار شدیم . 

اما یاللعجب که اقتضای تقدیر بر خلاف اندیشه و تدبیر بود ، که نه از قطار و غرفه و بلیط خبری بود تا سوار شویم و نه از سفره و نان و تیلیت ثمری که بر سر آن حوار شویم . 

از شهود این واقعه صافی عیشم مکّدر شد و شهدم بُرید و شاخ شکوهم شکست و از این غم ، نم بر پیشانیم نشست.  عاقبت میر قطار به التجاء من و هم کیشان دلریش التفات کرده و اذن سوار مرحمت پیش نمودند . اسباب توشه بر گوشه ای نهادیم و درحلقۀ یاران دل به صحبت اهل حضور بستیم و تا صبح به قیام و قعود ،خمیازه کشیده و مثنوی بی اندازه سرودیم تا به فیه ما فیه  ، ما تحت همه امان  مجرور ، به تهران رسیدیم  .  

در پایان   مطلب تمام میکنم به امید آنکه از طول مقال این رفیق صافی رحیق تان مکدر نگشته باشد که البته این فقرات  مرقوم دانگی بود از آنهمه بانگ تِلکَ شَقشَقَه هَدَرَت .

انشاء ا...  اگر توفیقی بود ، باقی در شرف تلاقی بعرض خواهم رسانید .

     حبیب متقی   habib  mottaghi       13/5/1389        

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 
به استاد عزیزم جناب مهندس انصارین
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱   کلمات کلیدی: رسائل حبیب ،منشآت ،نثر مسجع ،habib mottaghi

همچنان نگران حال او بودیم چرا که قریب به یکسال می گذشت  و استاد هنوز از بستر بیماری برنخاسته بود . سراغ او را از هر کس که می گرفتیم ، از ما بی خبرتر بود . در نهایت به پیشنهاد دوستان قرار براین شد تا به هر نحوی شده ، من ترتیب و درخواست یک ملاقات را به خانوادۀ محترمش بدهم . بنابر این تصمیم گرفتم مانند همیشه از شیوۀ نگارش مدد بگیرم  .  صفحه ائی آماده کردم ، قلمی برداشتم و شروع به نوشتن . اما چه نوشتنی ؟ !به آغاز سطر که آمدم ارتعاش وجودم به قلم راه پیدا کرد ، دستم به لرزه اُفتاد و جز رد پائی از سیاهی های نامؤزون اثری بجای نگذاشت و این موضوع چندین بار تکرار شد  . دست از قلم کشیدم و کمی به فکر فرو رفتم ، گویا شأن استاد که خود اهل هزار فن بود این اجازه را بمن نمیداد تا بی پروا دست به نوشتن برم . وضوئی ساختم و باتوکل به خدا هر چه مدد بود از ذوق گرفتم تا طلیعۀ این انشاء را با تحمیدیه متبرک و مزین سازم .  و از آنجائیکه جناب انصارین تدریس عربی را نیز عهده دار بودند ، سعی نمودم از اصطلاحات صرف و نحو نیز مدد گرفته باشم . حال با امید اینکه این نثر مقبول طبع استاد عزیز و دوستان افتاده باشد ، با کسب اجازه از آن بزرگوار تقدیم به علاقه مندان این سبک از نگارش می نمایم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به استاد عزیزم جناب مهندس  علیرضا  انصارین

 

بسم الله الرحمن الرحیم

منّت خدای  رحمان را که موسی و شبان و خلیل و قربان و نَمل و سلیمان را به رحمت عامش بر سر یک سفره نشاند و به لطف تامش همه از بزرگ و ذره ، کوه و دره ، میش و بره ، خواسته و ناخواسته به ذکر تسبیح کشاند  وَ اِن ِمن َشیءٍ اِلا یُسَبِّحُ بِحَمده  و سپاس خداوند رحیم را که از نسیم خاص شمیم مقرّبان به عطر محمّدی پاس داشت   و امّا مَن کانَ مِن المُقرَّبین ، فروح و ریحانٌ و جنة النَّعیم  و از صراط مؤمنان به ذکر یا علی هراس برداشت . قبل هر کلام درود و هزاران سلام به نقش نخست صفحه امکان ، منتهای هر آرمان ، مصطفی هفت آسمان ، نبی بشیر و نذیر ، صاحب خیرکثیر ، برگزیدۀ عالم پاک ، معنی  لولاک لما خلقت الافلا ک محمد مصطفی   روحی و ارواحنا فداک   و الحمدالله رب العالمین و الصلوة و السلام بر مقتدای اوصیاء مرسلین ، بل قبله گاه انبیاء مکرّمین ، مؤلای آسمان و زمین ، آن تمثال مبارک  لا اله الا الله  صاحب رتبۀ  مَن رَآنی فقد رآءَ الله  ولی و وصی نبی ، نفس نفیس احمدی ، مظهر و شکوه سرمدی ، امیر مؤمنان ، علی علیه السلام  

و اینک ادامه کلام ، عرض ارادت به محضر با سعادت رفیق با مرام ، جناب انصارین سلام  .

دوست مهربان قبل از آنکه اذان ماه رمضان بانگ عید برآورد ، همّت گماردم تا به عرض اخلاص عَزم جَزم کنم و بجای تلفن و کلام فصیل و پر کَسیل ، عنان از بنان گُسیل سازم و به خیال شاهکاری ورقی بعنوان یادگاری و به همت باری تقدیم آرم که نغمۀ چکاچکش چکه ائی از مایسطرون شیخ اَجَـل دارد و  تکه ائی از ما یصنعون این مَچَـل  .  لاجرم اگر عریضۀ پُر نقیصۀ این حقیر کالای عتیقه ائی گشت در شأن والایتان و رقیمه ائی در خور کریمه اتان که طبعتان را سرور آرد ، زهی سعادت که مارا هم غرور افزاید .

      چون با نظر تو همنشین گشت          پشمینه ما بریشمین گشت

 
اما خدای ناکرده اگر بر مزاجتان شوری ریزد ، این آفتی است کز دوری خیزد و بزرگان نیک فرموده اند  : زمین شوره سُنبل بر نیآرد

بنابر این جناب انصارین دوست نفیس هم جلیس ، گِله مندیم بدین چندیکه برآمده و اندی که سر آمده ندانیم به درگاه بلند که نشسته ائید که از ما دیده بسته و دل گسسته ائید و یا مأنوس کدام نفوس گشته ائید و در سایه رواق کدام عزیز فراق گزیده ائید و از صافی رحیق کدام رفیق نوش ساخته و هوش باخته ائید که مدام به ترانه  أرنی ما ، لن ترانی  ساز می کنید  . نه شایسته است که بی خبر از مبتدای خود باشیم و نه بایسته که ندانیم بکدام تقدیر محذوف گشته ائید که بدین نحو با ما صرف میکنید . آیا این جزای کدام شرط است و سزای کدام حرف بی ربط است که عزم جزم کرده و سکون گرفته ائید تا توبۀ نصوح کنیم و نوحۀ نوح سر دهیم که حاشا و کلا ، نه در مِهر ما قصوری و نه در میل ما فتوری است و نه البته هنگامه  یومَ یفِرُّ المَرءِ مِن اخیه  بپا گشته ،  بل ، یعلم الله که هر زمان و مکان چون نور بَصَر مَدِّ نظر بوده ائید . پس اگر در بستر کسالت علی جنوبهم مشغول عبادتید ، بمؤجب ارادت اینجانبان رُخصت عیادت دهید تا این حقیر به اتفاق زاهدین و موسوی و ممی پور و کاری بپاس آئین خاکساری و به شوق دیداری از جنابعالی کالبرق خاطف کشکول سعادت لبریز کنیم ، جامه چاکری بر قامۀ نمائیم و همزۀ استفهام اقامه ، تا به تقدیم سلام ، علت مدام از مراد خویش بدانیم و دلیل تشویش  برانیم  و اگر از دارالخسران  دنیا اعراض فرموده و روی به دارالمیزان روح و ریحان عُقبی نموده ائید مبارک باشد که دیگر رشتۀ پیوند شما به ما بی رمل و اُسطرلاب میسّر نگردد  . در پایان آنچه فرض بود مختصری عرض شد و آنچه  داشتم به ایجاز نگاشتم تا اصل مقصود به معرض شهود رسد و باشد که انشاءالله عماً قریب باقی در شرف تلا قی بعرض خواهد رسید  

زاهدین > مهدی و مجید زاهدی

موسوی >  سید بابک موسوی

ممی پور > علیرضا ممی پور

کاری  >  ابراهیم عباسکاری 

ماه رمضان      1380      حبیب متقی    

                                                         

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                                  

                                                                                                        


 
مدیریت محترم شرکت سرمایه گذاری تامین اجتمائی ( شستا )
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱   کلمات کلیدی: نثر مسجع ،رسائل حبیب ،منشآت ،habib mottaghi

جناب آقای مهندس محمد علی یزدانجو  *

سلام علیکم

 ایام عید است و زهی بخت مساعد که من امروز در این تدبیرم تا  میمنت و شگون این      طالع میمون را در عریضه تبریک  بآن وجود گرامی قرار دهم و از روی خلوص نیّت و صِدق طویّت اَدعیه خالصانه را برای سلامت و سعادت آنحضرت داشته باشم . اما ایکاش همه روز عید میبود تا به بهانه تجدیدعهود و تشدید عقود ، مراتب ملاطفتهای قلبیه را درباره این مخلص مبذول میفرمودید . ولیکن اگر چه تکلم به وعظ و نصیحت با فقدان ذوق و قریحت کار و طریقت بنده نیست ، آنهم در صورتیکه به پذیرفتن وعظ اَفقر و اَحوج از دیگرانم ولی بواسطه اِرادت  و اعتقاد ثابتی که باوصاف جمیل حضرتعالی دارم ، ناچار ورقی به جوهر شرم و عرق و به گوهر اشتیاق مهیا ساخته ام تا نقطه نقطه به شرح نکته ها بپردازم و هر چه در دل دارم به نرد صراحت بیاندازم . لاجرم اگر استحضار داشته باشید ، هرگاه به شوق طور سینا اِراده دیدار به موقف اَعلی فرض میشد ،  حضرتعالی هر بار به آواز لن ترانی نغمه ما عرفناک سرمیداده  و عزم پاک این سینه چاک را رزم پنداشته و پشت نازک ما را به خاک قهر می دوختید . 

       هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی           پیداست نگارا که بلند است جنابت

 پس چاره بی اعتنائی آن دیدم تا قبل  آنکه مهر یزدان * به آئین نابخردان حجاب ابر گیرد ، به رقیمه ایی خاص و سلیقه ایی وسواس ، عنان از بنان برگیرم و بیان معمول کسیل را به نثر اصیل نوش قند ساحت محترم سازم . 

  گر مطرب حریفان این پارسی بخواند                در رقص و حالت آرد پیران پارسا را                                                                                            

 جناب یزدانجو * چنانچه غبار ظریف عصیان  ،  خاطر شریف را به نِسیان مُکدّر نساخته باشد ، لاجرم ، ساعتی را نشان میدهم که من بی نشان در محضر مِهرنشان حضرتعالی صحبت از سُکّان وِل داده و کشتی به گِل اُفتاده دُورال * میکردیم و عرشه بی ناخدای باخدا ، که چگونه در کنف حمایت و شرف عنایت شما باب ضَرَر مسدود سازیم و سود به کَرَر مشهود ، که هم آوازه شستا به یزدان * رسانیم و هم به گرمای مِهرش آتش حَرب به ضَرب اِشتغال ، اِشتعال سازیم . لکن به قُرعه تقدیر ستاره نشان به نجم این بی نشان مطابق افتاد . پنداشتم که خیر است و حاجت نیز به استخاره نبردم . بی تامل جامه چاکری به قامه نمودم و شیوه شاکری اقامه ، تا به تکلیف شاق مهیای مالایطاق شوم و به مَدَد علی مرتضی دِل به رضای این قضا دهم .

    اندر آنجا که قضا حمله کند               چاره تسلیم و ادب تمکین است

لاجرم به اندیشه این پیشه هر قیدی که بود به عَمر و زِید نهادم و هر رِیبی که بود حواله غیب نمودم تا این عروس بی جهاز را به آینه و شمعدان سوار بر تخت یزدان *  روانه حِجله بَخت نمایم . شرکت را تحویل گرفتم . پناه بر خدا ، گویا که قیامت حشر بود و هنگامه نشر . هر زاویه ائی عرش خاویه ائی گشته بود و هر ناحیه ائی بازار شامیه . نه مرزی بود مانع هرز باشد و نه اِراده ائی کز آن اِحیا و اِفاده آید . کارکنان هم عده ائی در کُنج دِنج غُنوده و یا اسیر خُمار بودند یا گرفتار قُمار .

ای عامل تقسیم و نصیب این چه حساب است           پر کشمکش جیفه و غوغای کلاب است

با خود اندیشیدم و یا علی گفتم و دست همّت از آستین غیرت بیرون نهادم تا در آن رستخیز جَست و خیزی نمایم و به مِهر یزدان * و گرمای رفیق آن سرمای طریق  بپیمایم و به اندک زمان فتنه هر غُرابی را حواله تُرابی * نمایم  . بحمداله این شد که به یاری آن باری به یک اربعین و ذکر نستعین ، کار به سامان و بار به دامان نشست . سودای تقاضا از منتهی نزول ( 20 تن )  به غایت صعود(40تن )  غوغا گرفت . فروش به خروش آمده بود و بازار به کارزار . مشتری از آسمان نیز عربدۀ هل من مزید سرمیداد . اینک جناب یزدانجو * ، حال که همه بر وِفق رِفق آمده و دارا و ندار بر مدار مراد ، بر چه مصلحتی دلباخته ائید که اینچنین با ما ساخته و پرداخته ائید . آیا از یاد برده ائید آنانی  را که به سابقه مدیریت دلهای آرمیدۀ  دُورال را به جور رمیده بودند و چشم عنایت به شفاعت شفیعی * دوخته بودند که خمیرشان از بی مایگی فطیر بود و به هیچ فصل کِشتی تخم عِیشی نکِشته بودند . آیا از خود پرسیده ائید از چه سبب آن دورالی که روزگاری باغ ثمرش آوازه  فی جنةٍ عالیةٍ قطوفها دانیةٍ   بهمراه داشت ، بکدام غارتی گرفتار چنین مرارتی گشته بود که دیگر هیچ شکاری صید کمند آن بِرَند * نمیشد؟  یا محض رضای خدا بگوئید ، آیا در این چند صباح ، تباه بود  یا در اِرادۀ ما قصوری و در اِدارۀ ما فتوری ، که ناگه به هیئت اجماع عزم قِتال این شرکت را نموده ائید؟!  حاشا و کلا ، که این نه آئین مُروّت باشد و نه رسم فُتوّت که طفل چهل روزۀ روح دمیده را سِقط جَنین کنید ، و عدۀ کثیر و بی چاره ای را وعدۀ کفاره نمائید . والسلام ، باقی در شرف تلاقی بعرض شریف خواهد رسید     

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود                     ای شیخ پاکدامن معذور دار مارا

   حبیب متقی  1386            

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  


 
خدمت جناب آقای دکتر خلج مدیریت محترم منابع انسانی
ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱   کلمات کلیدی: منشآت ،رسائل حبیب ،نثر مسجع ،habib mottaghi

زمانی که مسئولیت بخشی از شرکتی نفتی بمن واگذار شد ، ناگزیر بایستی برای مجموعه تابع خودم چارت سازمانی ترسیم و مهیا میکردم که در این مورد اجازه  و نظر مدیر ارشد و دوست و استاد عزیزم جناب آقای دکترعبدالله خلج  بایستی تامین میگشت .                      

ایشان بعنوان مدیر منابع انسانی چارت ترسیمی بنده را خط خطی کرده و عودت فرمودند ( یعنی نپذیرفتند ) .  قبل از آن هم  دستورالعملی بعنوان آئین مکاتبات اداری ابلاغ فرموده بودند .           

بنده بعنوان ادب دوستی ، تواضع و سعه صدری که از ایشان سراغ داشتم   جسارت کرده  و بدین شیوه با ایشان مکاتبه کردم و النهایت بخشی از چارت سازمانی این بنده پذیرفته شد .            

ایشان فردی بسیار خوشخوی و با نشاط و مدیری مدبر بوده و از بهترین ذخیره های خاطرات خوش بنده میباشند .

احتراما ، حسب آنهمه نقشی که از سر لطف بر صورت چارت این حقیر تصویر نموده بودید ، مثال از نقش و نگاری داشت که طعنه به نگارخانه چین میزد و بسان آب در کوزه ایی بود ، تشنه گان مبحث استراتژیک را ، و رشک هر موزه ایی بود صورت گران منابع انسانی را  اما شگفتا که از این همه معلوم نبود ، جناب خلج بکدام فرج شیوه ای لج اختیار کرده و طریق کج پیموده اند که بدان چارت ، نقشه ایی چِرت مهیا ساخته و چُرت شبانگاهی شستا و سهامداران را پرانده اند . لابد عنایت دارید که همگی در چمن اقبال این دولت برومند شده ، شاخها کشیده و  بارورگشته ایم . آن نمونه ایی که زینت داده و عودت فرمودید حکم شیر بی ریشه ایی را داشت که تاب هیچ بیشه ایی و داس و تیشه ایی را نخواهد آورد . و این عجب که مدیریت منابع انسانی ، حوزه تحریر را تا بدان پایه ارج نهاده اند که هنگام  مراسلات آئین نامه کتابت تحفه می کنند ، اما عرصه نمودار را به قلم ناتراشیده مجال قلندری و تاخت و تاز می بینند . این نه رسم مروت باشد و نه آئین فتوت که همکار عزیز طبع نفیس را به چیز خسیس مایل نمایند . منت دارم کزین پس در تکمیل هر ناقص یکی را شاخص نمائید تا به سر صبر و تامل چارتی بی غرض فرض نماید و این همه سعی به هرز نرود . در خاتمه سپاس خاص را پاس خواهیم داشت ، اگر حلقه حراست را به فراست خویش در یابید .

 شستا : شرکت سرمایه گذاری تامین اجتمایی

حبیب متقی habib  mottaghi          1386/10/1

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 
شعری برای سنگ قبرم
ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٧   کلمات کلیدی: نثر مسجع ،شعری برای سنگ قبرم ،منشآت و رسائل حبیب ،habib mottaghi

حبیب متقی


 
جناب مهندس اهرابیان ریاست محترم صندوق قرض الحسنه انصارالمهدی عج
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱   کلمات کلیدی: نثر مسجع ،منشآت ،رسائل حبیب ،habib mottaghi

 

جناب اهرابیان   ریاست محترم صندوق قرض الحسنه المهدی عج

رفیق شفیق جناب اهرابیان ،  سوابق ایّام آشنائی با حضرتعالی به قدری کهنه و عتیق گشته است که رقیمه عقیمه این عتیقه را جز به رسم چاکری و شاکری بر چیز دیگر نتوان حمل داشت ، بل این بنده مرهون آن عنایتم که سلیمانت با نمل داشت .  و خدایرا را سپاس که بعد چندی تلاش عاقبت بخت و اَختر مساعدت نمود تا از بَرکات آن حَرکات تیر مرادتان به نشانه آمد و به ایجاد صندوق توفیق طاعت یافتید تا تقدیم خدمت کنید و غبار علّت از چهره ملّت بشوئید . و والله که عبادت هم بجز خدمت خلق نیست . بحمدالله امروز بدین خدمت در پیشگاه خالق ارتقاع یافته اید و در جیشگاه مخلوق قدرتان بَدر تمام گشته . پس بپاس اُلفت و حق صحبت نکاتی چند اما نه بمنظور پند آنچه از روان این کم ذوق در توان صندوق به ذهن معیوب میرسد به عرض نگارش معروض خاطر شریفتان میدارم ، باشد که به فایده  عائده ائی در بر داشته باشد .  اولاً  آیا خوب نباشد که قُلَّّکی در دفتر صندوق زیر اِیوان امکان گیرد تا هرزگاهان  اَمثال این بنده ذلیل با نقدی قلیل که لایق ثبت و حاجت به دفتر ضبط ندارد اَندوزی به روز آخرت دوزیم . باشد که قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.  ثانیاً  عده ائی از  وامداران در خِیل  بی خیالانند و بر وفایشان نمیتوان کیسه ائی دوخت چون طلبکار بینند نغمه  ماعَرفناک سر دهند ، اینان پیوسته به طهارت میآیند و بغارت میروند  شاید اگر در ذمّشان ملامت ببینند راه سلامت گیرند . اما جناب اهرابیان ، پاره ائی دیگر از وامداران چون حقیر که قوّت  شامشان  به وجه وامشان میسّر است و از کثرت عیال قلّت حال اندوخته اند گاه به دست تنگی و نه از روی نیرنگی در عودت وام گرفتار تاخیرند . روا نبود که پیش هر نامحرمی دفتر شکایت باز و ذمّشان آغاز کنید که خدای ناکرده به آن وجه اندک اِحیای نفسشان به اِبطال شخصشان اَنجامد .   ثالثاً  در میان اصحاب ثروت جماعتی بر ذمّت خود همّت عالی دیده اند تا دست کَرم به بذل دِرم گُشایند ، اینانرا حاجتی به اِستدعا نیست . ابر آزارند و خود میبارند اما در کمینند تا مزرع سبز ببینند و تا نبینند  نبارند . طایفه ائی دیگر مال گِرد کرده اند و گرامی داشته اند مشتری نامند و پویای مقام ، آنان که به تملّق گامی بیشتر گذارند کامی بیشتر ستانند صید این طایفه را مردانی باید که بر فنّ تملّق تعلّق خاص دارند و این پیشه را از  ریشه میدانند . استخدامشان به قائده شریعت ضامن این طریقت باشد . و اما گروه آخر کسانیکه کیسه شان به جادوی سخن ریسه میشود ، اینان بنده وعظ و خطابه اند و به خطبه ایی  رَسا  بَسا شود که موج شان چنان اوج گیرد که به نُطق حِماس رخت و لباس تن ببخشند ، پس این جماعت را متکلّمی باید تا بقوّت طبع سِحر بیان آرد و  جود عیان خواهد تا ذکات مال بِدر کنند و برگ عیشی بگور خویش فرستند .    رابعاً   حضرتعالی که فکر گره گشایتان خود میزان کم و کیف است و به فضیلت رای و مزیّت خرد مستثنی اید اِذعان دارید که بیواسطه غیر رتُبه خیر میسّر نمیشود و البته باشند در این میان کسانی از جوانان قابل یا پیران کامل که از اصحاب ذَکاء و  فِطنت اند و از فنون فضائل حظّی وافر و طبعی نافر دارند ، پس در راهبرد و توان صندوق باب توفیق بر تحقیقشان بگشائید و با همّت به تنظیم سوالی جایزه ائی به فکر عالی تخصیص دهید  تا به التزام فکر بِکرشان رفته رفته این نحر بحر کامل گردد      انشاء ا....

در پایان عریضه اگر نقیصه در سخن بود به عین عنایت بگذرید تا این رسالت به خجالت نیانجامد . والسلام

و ا... یحب المحسنین

                                                              حبیب متقی   1383/5/9 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 
به دوست ارجمندم جناب محمد نوری همدانی
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱   کلمات کلیدی: رسائل حبیب ،منشآت ،نثر مسجع ،habib mottaghi

بسم الله الرحمن الرحیم

یکی از شیرین ترین خاطرات زندگی من آن لحظاتی بود که حقیر پس از آشنائی با جناب محمد نوری همدانی ،  مکلف گشتم مدتی در خدمت ایشان باشم لذا  آنجناب از سر لطفی که با بنده داشتند نوشته ائی به نثر خاص جهت یادگاری درخواست نمودند که بنده نیز خوشتر آن دیدم ضمن اجابت ایشان اشاره ائی مختصر داشته باشم به چگونگی ورود خود به شرکت جناب  مهدی ملک ثابت  *   بنابر این با کسب اجازه از آن بزگوار این نمونه را جهت علاقه مندان به نثر مسجع تقدیم به  هیئت محترم انصارالمهدی عج بخش رسائل مینمایم .

 پی نوشت >  * ملک = همان ملک ثابت میباشد

                   *  کشت بافت = نام شرکتی است که مدیر عامل آن فراهانی * میباشد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 محضر شریف جناب حاج محمد نوری همدانی

عرض سلام


طی مراحل سپاس بر آن لطف خاص که لختی مرحمت این آس و پاس نموده زنگی فرمودید ، به وجد آمده و از شوق حرکاتی چند دراندام فوق پدیدار گشت که گوئی عنان وقار مبتلای نقص گردید تا این حقیر دچار رقص 

                       تا که نبض از نام که گردد جهان               او بود مقصود جانش در جهان

 به زمزمه ائی راز  یا لیتنا معکم  بر زبان ساز کردم و این بیت آواز :

                               ساقیا بر خیز و در ده جام را                 خاک بر سر کن غم ایام را

لیک صلاح چاکری در آن دیدم تا با قُوّتی قلیل و طبعی علیل بعرض ارادت  رقیمه ائی عقیمه پیشکش آن زادۀ صدف گردانم کاین پارۀ خزف را لایق عنایت دانسته و شایق روایت تا بر حکایت زیر عنان بنان برگیرم و رقم از قلم سر گیرم

                گر مطرب حریفان این پارسی بخواند           در رقص وحالت آرد پیران پارسا را

 باری فروردین سال پیش کز جفای دهر رنج خویش به بارگاه علی ابن الموسی الرضا (ع) آن سلالۀ پاک مرتضی برده عرضه داشتم : کیف حیلتی ؟ ای مؤلای من که بازارم سراسر آزار است و کامم پیوسته ناکام ، مخارجم افزون گشته ومداخلم مفقود و عنقریب معادم رهین معاش باشد و معاشم در ذِمّۀ نامردمان کلّاش که پیوسته چشم در کلاه تقی دارند تا چگونه بر سرنقی گذارند

                     چون بسی ابلیس آدم روی هست                پس به هردستی نشآید داد دست

 پس چاره ائی ساز ای ضآمن آهو کزین غوغا و هیاهوی بازار ویران به سرای امیران سایه ائی بیاسایم و به اندک مایه ائی وزر و وبال از گرده اهل و عیال برگیرم                         

                               سراسر همه رزمگه درهم است          بدین کار فریاد رس رستم است

حسب الدعا ساعتی به التزام آستان آن مؤلای عزیز چون پشیز به ضجّه ضجّیدم و چون بهار باریدم و بسان طفلی نجیب به اَمّن یُجیبُ  نالیدم ، تا نسیم رحمت به گوش هوشم آرام آرمید که ای بلا  دیده اگر خواهی که از ورطه حرامی بیرون خرامی از کارزار بازار پای بیرون گذار و ایامی چند به کُنج انتظار زانوی زار در بغل گیر تا تدبیر رب چه تقدیر سازد

                        اندر آنجا که قضا حمله کند                   چاره تسلیم و ا دب تمکین است

 بناچار یکچند به پند هوش گوش نیوشیدم تا عاقبت جامه رزم بتن پوشیدم و پیوسته در نبرد با ملک * از جان کوشیدم و به ترک ادبش جوشیدم و اما دمی نخروشیدم . صبح به صبح چشم بر چشم آن غناس اعوذ و برب الناس  خواندم و به صبر تا دل شب راندم . اما آ ن مار که بر سر گنج بیمار گشته بود و در پی خوار بندگان ضعیف ، خود را به  توهم    ملک *  قاجار می پنداشت و زیردستان را رعیت بناچار ، لاجرم این بنده درویش کز نیش در پی نیش آن بی ریش آزرده خاطر و دلریش گشته بودم ، حالیا با خود  اندیشیدم که بار خدایا بکدام ناسپاسی گرفتار چنین نسناسی گشته ام ، همتم دار تا به کنج قناعت این شکم پیچ را به هیچ بسازم و بهر نان منت دونان نبرم ، پس مصلحت در این سیاق دیدم کاین بساط را از خوان آن خواجه بی انبساط بر چینم که 

                 درویش بجز بوی طعامش نشنیدی         مرغ از پس نان خوردن او ریزه نچیدی

 
اربعینی گذشت تا خاطر آزرده و افسرده را قدری آسوده سازم و به طرحی نو نردی دیگر بازم . پس مقارن این احوال بوجه ارادت و رغبت صادق بخدمت حضرتعالی و فراهانی شتافتم و همت بر متابعت امر جنابانتان شرط عزم و جزم نیز بجای آوردم تا در سایه ائی شریف سفره ائی گسترانم و ذمه اهل خود را از معاشی گران به آشی ارزان بری سازم . اما چه آشی ، چه کشکی ، چه دوغی ، گوئی اینبار نیز راه مقصود از چاله بچاه برده بودم و خانه منظور از کعبه به ترکستان ، از یم فراهانی* هیچ نم و از وفایش هیچ صفائی حاصل نگشت که او نیز در میدان کرم پیاده تر از ملک * بود و در لافگه وعده سرافکنده . لاجرم بر وجه مسارعت چاره ائی اندیشیدم تا قبل آنکه اسباب غصه خاطر ملال را به کمال برساند با توسل به مؤلاء و بازوی خویش ، آرزوی اهل خویش بر آورده سازم و به روز از نو تیشه ائی بردارم و به امید پیشه ائی پاک ، ریشه ائی در خاک دوانم و به نان حلال حال ملال از خود برانم . پس روی از کشت بافت * تافتم و با کیسه خالی وهمّت عالی عزمی از نو ساختم ، تا بحمداله انفعال از میان برخاست و بار دیگر اشتیاق بپاخاست . و اینک جناب نوری اگر قصوری در جمیع فقرات مرقومه موهومه رفت و آنچه به طول مقال و سخنان نسنجیده نگاشتم ، مؤروث ملالی بود که چندی به چند بر دل رنجیده انباشتم ، حال اگر تنظیم این صغری و کبری موجب صداع خاطر شریف گردیده باشد ، عرض عذر دارم که مقصود امتثال امر حضرتعالی به دست خط این حقیر بوده و بس . باشد که انشاءالله باقی در شرف تلاقی بعرض رسد .

 
           گرچه دوریم از بساط قرب ، همت دور نیست          بنده شاه شمائیم و ثنا خوان شما

 در پایان آنچه بیش از همه ذخیره خاطر دارم و بدان دلشادم ، تشرف ساعتی چند به محضر افادت گستر جناب دکتر مسندی بوده ، سلام این حقیر بدان عالیجناب نیزبرسانید.                

  حبیب متقی      1385/3/5

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 
محضر افادت گستر جناب معالی نصاب حجت الاسلام والمسلمین میرابوالفتح یعقوبی
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱   کلمات کلیدی: نثر مسجع ،منشآت ،رسائل حبیب ،habib mottaghi

 

 سلام علیکم

دیریست از صحبت حضور بوالفضول حضرتعالی که دوستان را بحقیقت گواه راه بوده اید ، محروم گشته ایم و لاجرم از پی این واقعه نسیان اندوخته و اندوخته ها را به عصیان  سوخته ایم ، چنانچه آفتاب نحومان رو بمغرب کرده است و کوکب صرفمان در اُفول .  از فوت صحبت دلنشینتان اوقات مرفوع مجرور گشته و کام به ناکامی منصوب و آن نَمی هم که از دَم گرمتان به روزگاران عطا یافته ایم بخطا باخته ایم .  از بد عهدی ایام نام و یاد به باد رفته و  شرطمان جزا یافته ، کلافمان همه لاف گشته و راهمان از چاله بچاه  لاجرم با بضاعت مایه درویشی قافیه اندیشی پیشه کرده ام و با تَوسّل به تَرسّل مصلحت اینچنین دیده ام تا سلامت بجان است و حلاوت بکام و طراوت در کلام ، به امید یاری حضرت باری و بهانه تبریک نوبهاری تقدیم کنم سابقه ای از این واقعه تا انشاالله خطای این نو خطان قرین بخشش و عنایت با کفایتتان اُفتد و به فضل کریم نو گردد عهد مودّت قدیم .

ازدوسال پیش که روزگار نارفیق همّت جمع را به تفریق می ربود و صنعت تتبُّع اندک اندک قوّت تحمّل از کف داده بود و تمرین مشق تدبّر به تنبلی مجال تفرّج یافته بود ، بهانه ها بها یافته بودند و بازار معاذیر سد معابیر کرده بود .   فی المثل : آنکه به کارستان کاری *بود بوقت درس گرفتار عیالواری .   وآندو  زاهد *دیگر که جامه دین چاک داشتند هنگام درس کلاس را به تسبیح و استخاره وا می گذاشتند .  موسوی * هم که مدار فلکش بر مراد بود ، غایب از درس مامور توسعه بِلاد .  ممی پور* تازه نفس بود و غنچه نحوش نورَس .   این نگارنده بافنده هم گاه و بیگاه اسیر مزاج توفنده و طبعش به سردی و گرمی محتاج علاج ، بوقت درس یا از سرنشاط حاضر بود و یا به کُنج گُشاد غایب .   و این مصیبت مطلعی بود عجز نامه را وشاهدی بود از شاهنامه .   و در ادامه داستان ، عزیز مرقومه ما  جناب اصلانزاده *، که با بودش زاویه مارا به حضورش آراسته میداشت و با جودش مجلس به چشمه زاینده اش رونق پاینده داشت ، از نسیم لطف او شاخ بیدمان دائم به اهتزاز بود و از آفتاب او دلمان گرم بود و از مهتاب او گِلمان نرم .   اما حیف که هنوز یکچندی از خرمن حسنش خوشه نچیده بودیم که روزگار خسیس رُخسار آن گوهر نفیس بخراشید و از قضا بد آن گنج به رنج مار بیمار گشت و قمرش به نیش عقرب گرفتار ، قامت اصلانش کمان ارسلان گشت و پنجه پهلوانش رنجه حرمان .    چاره ایی نبود جز در رعایت آن با کفایت که لاجرم  به اقتضای حکم قضا رضا دهیم و مراد خاطرش بر مصلحت خویش مقدّم داریم ، پس غوغای تقاضای حضورش فرو هِشتیم و راحتی ایشان خواستیم و اندک اندک زحمت کاستیم .    هنوز خاطرمان پریشان آن ذی شان بود که آفتی دیگر موجب صد مخافت بگشت و داغ دیگری در باغ و شاخ دیگری در بوستان خمید و قصه دوستان را پُر غُصه کرد .

بله ، یار گلعذار ما ، جناب انصارین *  اَنبَـتَهُم الله نباتا حسنا  همه اش مجموعه مفصل حُسن بود و چون پدر مقبول اهل قبول . از صافی زُلال لایزال او بهره ای کافی داشتیم و به شرافتش تشریف وافی . به ناز شستش ورق صرفمان نمره هفتاد داشت و بهره نحومان از بند صد آزاد . تو گوئی که منطقه حروف را چنان به مَدَد آن بَلَد مِلک کِلک خویش ساخته بودیم که دیگر هیچ زِید و عَمری بی اِذن دُخول پای به صرف ضرب در منطقه نمیگذاشت ، مگر اینکه بشرط نحو ما جزا می گرفت و به عزا می نشست و این همه تحصیل را مدیون شوکت و شرافت آن لطافت بودیم که خدای پدرش بیآمرزد .  امور همچنان بر وفق رفق بود و بر سیاق وفاق میگذشت که ناگه آن لاله بهشت به موسم اردیبهشت دچار بهمن گشت و قُرص بَدرش نشان هِلال یافت . علت دیدیم و پرسیدیم . فرمودند اوقات میقات است  هی مواقیت للناس و باید بهوای دوست منزل به منزل سعی در صفا زد ، تا به شوق حَجّش سرور و بَهجت یافت ، این بگفت و برفت ، ما نیز در رویت آن هلال آیت  القَمرُ قَدّرناه مَنازِلَ حتّی عادَ کالعُرجونِ القَدیم    نشان یافتیم و دعای رویت بخواندیم و اربعینی ذکر نستعین پیشه ساختیم تا سلامت او مجدد بیافتیم . اما بدین وقایع سه گانه ای که عرض شد دیگر نظام حال گسسته گشته بود و عزم رزم شکسته ، گردون رویگردانده بود و توفیق دیگر رفیق نبود ، آن همه خواب برآب گشته بود و آن همه آمال پایمال ، نقشه ها همه سراب و سرها همه خراب ، گویا که همه تدبیر سخره تقدیرگشته بود و اوقات تکلیف همه تخفیف یافته بود و به اعتماد حلم حضرات همه ترک علم کرده بودیم . اما اکنون که صورتمان به شرم رنگ باخته و سرمان به سنگ تاخته ، ناچار بار دیگر اراده ها هماهنگ ساخته تا سرخی رویمان به سیاه نامه دهیم و دیگر بار رواج این نقد و نظام این عقد مجدد بپا سازیم ، تا به فضل خدایی رسم جدایی از میان براُفتد و بخت بیدار و روز دیدار بار دیگر روزی شود . بر ما هم هر آنچه از تقدیر گذشت مختصری تقریر گشت تا هم عرض عذر باشد و هم اگر ملالی بود به حلال رود و بامید که با حضورتان در این حلقه ، امور پریشان را به جمعیّت باز آرید ،  ماهم اگر در این قصد به منظور رسیده باشیم زهی توفیق 

   حبیب متقی         1383/2/22

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 
محضر افادت گستر خطه اصحاب یمین ، سلاله صدف سیدالمرسلین
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱   کلمات کلیدی:

جناب مهندس سید مهدی لعل

مدیریت محترم شرکت ساختمانی عمران بهشت

سلام علیکم

گرچه مرقومه سپاس در شأن اَجلّّ خواص اینبار گرفتار قلم وسواس این عاس و پاس گشته و به قُوّۀ بلاغت سعی به کَرّات میبرد تا عُذر مضرّات و یکچند خدمت ناقص را بجای آورد . لیک اُمیدم به بخشش بزرگی است که بزرگان نزدش به گُنگی لُنگ  انداخته اند و زیرکان ، نَرد عمران را پی درپی از او باخته اند . عرض تقصیر دارم تا پای لَنگ از میدان تَنگ این ورق به شرم و عرق بیرون کشم و سودای بلاغت فرو نهم و سر به صحرای صراحت برده و عرض درخواست تسلیم نمایم . باری جناب مهندس عزیز چند صباحی است که خیال درعزای ریال روضه خوانی میکند و عیال پیوسته آیه لا تَنقُصُوا المِکیال ،  لیک جنابعالی را امیدوارم که از اِتّصاف به لَعل بَذل جَعل نموده و ریال این حقیر را در عدد به یکی دو نقطه مَدَد فرمائید تا هم جان علیل  از آتش خلیل گلستان گیرد و هم صفیر شوم بوم از بام این صغیر رحل قبور نماید . آنچه ضمیمه این رقیمه گشته است نمونه ایست جهت نمودار ،  رخصت دهید باقی در شرف تلاقی بعرض شریف خواهد رسید .  

                     حبیب متقی   habib mottaghi  1386/9/25

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 
تقدیم سوالی به محضر پر فضیلت دوست دانشمندم جناب استاد اکبر نژاد
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱   کلمات کلیدی: رسائل حبیب ،منشآت ،نثر مسجع ،habib mottaghi

این آفتاب لب بام چندیست که عهد صبی و سن شبابی اش بدر گشته و در معرکه پیران مجاور زمینگیران ملتزم رکاب و منتظر خطاب جناب عالی نصابتان نشسته است و بعنایت خالق این دقایق مغتنم دانسته تا به طرح سوالی دیگر تقدیم بدارم که این پیر حقیر چندیست که ذهن فعّالش لایفعل گشته و مغز همیشه دایرش زمین بایر ،  انسانم میل نسیان کرده است و عصیانم به روز ناتوانی میل احسان . چندیست که گاه در میانه نماز از فرط فراموشی خاموشی اختیار نموده ام و هر آنچه بایستی از زور ، حواله به ذهن مهجور ، اما چه سود که هربار نسیان به عصیان میل نموده و عاقبت الامر حالتی رفته که محراب بفریاد آمده ، حال در میانه نماز چه کنم ؟ صُم بُکم کَما لایَقدِرُ عَلی شَی  بمانم یا نماز بشکنم و مجدد بپا سازم ؟ بشکنم ! حکمش نمیدانم ، اِعاده کنم ، وجود طاقت قیام و سجود دیگر ندارد       

  ربنا لا تواخذنا ان نسینا                              

حبیب  متقی   16/3/1383       

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 
خدمت ذی موهبت جناب مهندس علیرضا انصارین دام اقباله
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱   کلمات کلیدی: نثر مسجع ،رسائل حبیب ،منشآت ،habib mottaghi

گذشته از آنکه گفته اند خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب ، با سابقه معرفتی که هست نمی دانم چگونه و به چه زبان شرح اعتدال حال و اختلال امور خود را عرض نمایم که مایه افسردگی جنابعالی و سر خوردگی این حقیر نباشد  ویلٌ لِمَن کان بِین عزّ النفسِ وَ ذِلّ الحاجَه  لیکن اگر یقین به بزرگواری و نجابت حضرتعالی نداشتم هرگز مرقومه حاجت را نمی نگاشتم  اما به مَراحم خاص که در جمیع موارد از طرف آن وجود محترم پاس داشته شده آنرا خود بهترین وسیله یافتم که برای رفع مشکلم به ذیل عنایت عالی توسل جویم و از ملاطفت جنابتان استمداد همّت نمایم . چندیست علاوه بر نامساعدیهای روزگار بخت حقیر سخت . بر تخت مَسکَنَت تکیه متکبرانه بر بالش الفقر فخری داده است و اینجانب  را نیز ملازم خود بر خاک سیاه نشانده است .  طوری که بر صبر صورتمان را  حتی بر اَقربین سرخ نگاه داشته ایم اما اندک اندک میرود که به سیلی مکرّر رنگ و  رویمان نیلی مکدّر گردد .  لذا هر قدر تصور کردم  دیدم ماجرای احوال را جز بآن یار شفیق که قلبی مفطور بر نیکوئی و دلجوئی دارد نمی توان به امانت گذاشت ، این است که در این موقع از الطاف آن حضرت  با نهایت خجلت و شرمساری استدعای مساعدت و دست یاری مینمایم که هر گاه به مَدَد  ------- ------- مهیّا سازم باشد که انشاا... حال در هم را مجموع سازم و درد بی نوائی را مرهمی گردم.

در آخر چه اراده خداوند بر اجابت این حاجت تعلّق گیرد چه نگیرد حقیر به سابقه لطف مرهون ملاطفتهای وجود محترمتان بوده و هستم

                             حبیب متقی   1380/5/25    

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 
به دوست عزیزم دکتر امیر دبّاغ
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱   کلمات کلیدی: نثر مسجع ،رسائل حبیب ،منشآت ،habib mottaghi

بسم الله الرحمن الرحیم

چند شب پیش در کارخانه رفیقی با جمعی از دوستان به حلقه طرَب نشسته بودیم و رشته تعلقات را سرسخت  به هم بسته و از قید مقیّدات نیز اندکی رسته و به یاد جوانی بند تیکه پرانی را هم کمی گسسته  ، طوریکه گاهی فقیهانه سخن از معارف فضل در میان بود و گاه سفیهانه زخارف هزل در بیان عیان میگشت ، چنانکه یکی از جمهوری میگفت و کلاه بی سر تقی و آن دیگری از جمهور میگفت و سر بی کلاه نقی ،   یکی     زهره *  را میگفت که چگونه از تابیدن شمس شهره گشته وآن دیگری شهره * را میگفت که چگونه گل رویش به شوق بلبل جامه دریده ، خلاصه ، یکی از عقل می لافید یکی طامآت می بافید کنار من هم رفیق شفیقی نشسته بود که از نسب طاهر   محمد باهر  نام داشت   اَنبَتَهُم الله نَباتـاً حسنا  هم نصیبی از آیه جمال داشت و هم حدی از کمال ، گرچه از خیل ملک نبود اما مدام سر به فلک داشت . آنروز هم که نظر به زیر پا  افکند این گرد گرفته را نیز شایسته التفات و اعتنا دید گوئیکه درلطفش نشاط بهشت دیدم و از اشارتش بشارت در بشره صورتش سنجیدم . پرسید حبیب جان : امیر دباغ را میشناسی؟ گفتم: یاللعجب لِاجدا ریح یوسفا  چطور او را نشناسم که امید دارم خداوند بهشت جعفر طیار را نثار آن کبوتر سیار کند ، گرچه شهریاریست که با من خوی اغیار پیشه کرده اما هر کجا هست  خدایا بسلامت دارش ، گفت : تعجیل مکن که به رایحه مودت هنوز از شبستان وفایش بوی حبیب میآید ، لیک اگرحالی داشتی و بر گرفتاری ایام مجالی ، دفع ملالی کن و به حرمت دیرین سلامی شیرین به شیوه قدما ارسال فرما تا هم نصیبی باشد وب سایت هیئت را و هم نسیمی باشد ساحت مودت را . پند او چون قند بر مذاقم بنشست و بند دل به تاب آن طائر گلشن بی تاب گشت .

____________________

 * زهره  و  شهره    اشاره به شخصیت هنرپیشه دختری دارد که فیلمی مستهجنی منسوب به او بیرون درز نمود و موجب شهره  و نیز بحث داغ  آنروزها گردید    

 *  محمد باهر از دوستان هیئتی

                                             حبیب متقی   1385/8/28

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 
محضر فضیلت پرور و فیض گستر خِطۀ اصحاب یمین حاج داوود زین العابدین
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱   کلمات کلیدی: نثر مسجع ،منشآت ،رسائل حبیب ،habib mottaghi

محضر فضیلت پرور و فیض گستر خِطۀ اصحاب یمین حاج داوود زین العابدین

عرض سلام و تهنیت 

 در پاس آن تُحفۀ چشمگیر ، مرقومۀ تقدیر ، اگر به قلم این حقیر گرفتار آمده البته  نه سزاوار آن شاخ نباتیست که بر موقف عنقا نشسته است بل تُحفه زکاتیست از پیکرۀ نثر و ادب که گاه و بیگاه از تِکّۀ مِضراب حبیب زخمه میخورد و لطمه میبرد  . لیک اگر چنانچه محضر شریفتان دلیری بر سخن میرود نه بر بضاعت این صاحب فضاحت توان شمرد که گفته اند

                          نه هر جا توان اسب را تاختن          که جاها سپر باید انداختن

 بل عنایت به پاسداشت وجود شریفی است که سالهاست از بوستان مُصفّایش بوی عبیر میآید و از گلستان با صفایش نغمۀ داوودی  . دوست عزیز ، از موهبت باری و برکات المعجم حضرتعالی ، این درویش که تاکنون از بی ریشی ، خِطۀ فرهنگ و ادب را از بیخ عرب بوده ام ، اینک از معرفت آن کتاب چنان سوز خطاب ساز کرده ام که اهل حجاز را بدین اِعجاز شوریدگان رُتبۀ خُطبۀ خود سازم تا انگشت نشان سوی این بی نشان نشانه روند . اینک به شکرانۀ این مرتبت ، قبای بی زبان * عجمی را فروخته و ردآی المعجم عربی بر تن دوخته ام و به رسم حکمای قدیم و شیوۀ متقدمین از سنت کیکاووسی پَر طاووسی نیز بر گوشۀ عمامۀ خود نشانده ام تا پندارند که محی الدین عربی از گور برخاسته و به شیوۀ سعدی بزمی آراسته که بار دیگر دوستان را از گلستان میوه ائی خاص تقدیم خواص سازد . لاجرم حقیر نیز بدین گمان خام ماه رمضان را نیکتر آن دیدم تا شیوه ائی سازم و بحق صحبت دیرین و اُلفت پیشین عنان از بنان حبیب * برگیرم و بی زحمت و رنج سال سی ، خامه و دوات را به قند و نبات پارسی حلاوتی بر رساله بخشم و ترانه ائی سُرایم که روانتر از مآء زُلال و گواراتر از رحیق و سلسال باشد . اماحیف که خیالی فساد باشد و متاعی کساد بازار یوسف را که پایه استطاعت علیل است و مایه بضاعت قلیل ، آنگاه که بیاد میآورم نگار نمکین من خود به مکتب داوودی بر چار بالش عزّت تکیه دارد و دائِم طیور بلاغت را به یک اشارت بر غصون عبارت مترنم می سازد.

چون برآید شمس انشق القمر

پس بناچار این ورق خام را با عرق تام در همین جا بپایان میبرم ، باشد وقتی دیگر و عرضی بهتر / والسلام 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این نامه عرض تشکریست بابت  کتاب ارزشمند المعجم عربی  که  به این حقیر اهدا نمودند

 حبیب متقی   1384/10/4                    

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 
نثر بستانکارانه 2
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱   کلمات کلیدی: رسائل حبیب ،منشآت ،نثر مسجع ،habib mottaghi

بسم الله الرحمن الرحیم

محضر سرور مِهر پرورم جناب نحوی

سلام علیکم
پس از عرض چاکری آنچه از خطورات در این عریضۀ پُر نقیصه نقش از قلم میبرد مرقومۀ موهومه ایست که ریشه در اندیشۀ بی پیشۀ این مخلص دارد چرا که ایامیست دست بر دل پای درگِل در گوشۀ بی توشۀ منزل به رسم انتظار ، کمر خدمت بطوع و رغبت بسته ام تا از شفقّت و اِکرام و مَبِرّت و اِنعام جنابتان نصیبی یابم ، بلکه این حال ملال را به مال حلال بزدایم . 

               سراسر همه رزمگه درهم است         بدین کار فریادرس رستم است

 اما گوئی جناب نحوی را از من سهوی یا لغوی رفته است تا بدین خطا عنان عطا را چنان تنگ گرفته اند که چندیست مدام پایم به سنگ قضا لنگ میرود و دستم به سوگ عزا بر سنگ و عنقریب که آبرویم به جوی کویم بپیوندد .

                                                 آبرو میرود ای ابر خطاپوش ببار  

جناب نحوی از خدا پنهان نیست و از شما کتمان ، که اندیشه رمضان است و نه تاحال لقمه ائی اندوخته داریم و نه رقعه ائی دوخته واز میراث گذشتگان نیز نه طاقچه عتیقه ائی مانده و نه باغچه میوه ائی ، تا شیوه ائی اختیار کنیم ، بلکه نقصان مایه و شماتت همسایه و ملامت صاحبخانه نیز نظام حالمان را گسسته و طاق طاقتمان را شکسته لیک با جان خسته و دسته بسته بار دیگر در پناه خدا محضر شریفت  عرض میدارم که 

                                           رجال الله لا تلهیهم البیع والتجارة

  امید که از آسودگی دار نعیم این فرسوده نار جحیم را به مدد مایه ائی سایه ائی افکنید که مردان کرم بواسطه ِدرم رأس ِهرم نشسته اند .                                                                                                 

                        هر که علم شد به سخا و کرم          بند نشآید که نهد بر درم

                                                                          والسلام  ، عزتتان مستدام

 

نثر بستانکارانه  > بدین جهت نثر بستانکارانه نامیده شد که حقیر بعد از هفده ماه به مدد این سبک نگارش توانستم نیمی از طلب خود را وصول یا بواقع زنده نمایم و شانس بنده از این بود که ایشان اهل ذوق و ادب نیز بودند و در نتیجه این نگارش موثر افتاد . 

      حبیب متقی       1380/7/2

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


 
استاد حسین ساکت
ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٩   کلمات کلیدی: حسین ساکت ،نثر مسجع ،منشآت و رسائل حبیب ،habib mottaghi