رسائل حبیب

Rasael Habib

مدیریت محترم شرکت سرمایه گذاری تامین اجتمائی ( شستا )
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱   کلمات کلیدی: نثر ،نثر مسجع ،منشآت ،رسائل حبیب

جناب آقای مهندس محمد علی یزدانجو  *

سلام علیکم

 ایام عید است و زهی بخت مساعد که من امروز در این تدبیرم تا  میمنت و شگون این      طالع میمون را در عریضه تبریک  بآن وجود گرامی قرار دهم و از روی خلوص نیّت و صِدق طویّت اَدعیه خالصانه را برای سلامت و سعادت آنحضرت داشته باشم . اما ایکاش همه روز عید میبود تا به بهانه تجدیدعهود و تشدید عقود ، مراتب ملاطفتهای قلبیه را درباره این مخلص مبذول میفرمودید . ولیکن اگر چه تکلم به وعظ و نصیحت با فقدان ذوق و قریحت کار و طریقت بنده نیست ، آنهم در صورتیکه به پذیرفتن وعظ اَفقر و اَحوج از دیگرانم ولی بواسطه اِرادت  و اعتقاد ثابتی که باوصاف جمیل حضرتعالی دارم ، ناچار ورقی به جوهر شرم و عرق و به گوهر اشتیاق مهیا ساخته ام تا نقطه نقطه به شرح نکته ها بپردازم و هر چه در دل دارم به نرد صراحت بیاندازم . لاجرم اگر استحضار داشته باشید ، هرگاه به شوق طور سینا اِراده دیدار به موقف اَعلی فرض میشد ،  حضرتعالی هر بار به آواز لن ترانی نغمه ما عرفناک سرمیداده  و عزم پاک این سینه چاک را رزم پنداشته و پشت نازک ما را به خاک قهر می دوختید . 

       هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی           پیداست نگارا که بلند است جنابت

 پس چاره بی اعتنائی آن دیدم تا قبل  آنکه مهر یزدان * به آئین نابخردان حجاب ابر گیرد ، به رقیمه ایی خاص و سلیقه ایی وسواس ، عنان از بنان برگیرم و بیان معمول کسیل را به نثر اصیل نوش قند ساحت محترم سازم . 

  گر مطرب حریفان این پارسی بخواند                در رقص و حالت آرد پیران پارسا را                                                                                            

 جناب یزدانجو * چنانچه غبار ظریف عصیان  ،  خاطر شریف را به نِسیان مُکدّر نساخته باشد ، لاجرم ، ساعتی را نشان میدهم که من بی نشان در محضر مِهرنشان حضرتعالی صحبت از سُکّان وِل داده و کشتی به گِل اُفتاده دُورال * میکردیم و عرشه بی ناخدای باخدا ، که چگونه در کنف حمایت و شرف عنایت شما باب ضَرَر مسدود سازیم و سود به کَرَر مشهود ، که هم آوازه شستا به یزدان * رسانیم و هم به گرمای مِهرش آتش حَرب به ضَرب اِشتغال ، اِشتعال سازیم . لکن به قُرعه تقدیر ستاره نشان به نجم این بی نشان مطابق افتاد . پنداشتم که خیر است و حاجت نیز به استخاره نبردم . بی تامل جامه چاکری به قامه نمودم و شیوه شاکری اقامه ، تا به تکلیف شاق مهیای مالایطاق شوم و به مَدَد علی مرتضی دِل به رضای این قضا دهم .

    اندر آنجا که قضا حمله کند               چاره تسلیم و ادب تمکین است

لاجرم به اندیشه این پیشه هر قیدی که بود به عَمر و زِید نهادم و هر رِیبی که بود حواله غیب نمودم تا این عروس بی جهاز را به آینه و شمعدان سوار بر تخت یزدان *  روانه حِجله بَخت نمایم . شرکت را تحویل گرفتم . پناه بر خدا ، گویا که قیامت حشر بود و هنگامه نشر . هر زاویه ائی عرش خاویه ائی گشته بود و هر ناحیه ائی بازار شامیه . نه مرزی بود مانع هرز باشد و نه اِراده ائی کز آن اِحیا و اِفاده آید . کارکنان هم عده ائی در کُنج دِنج غُنوده و یا اسیر خُمار بودند یا گرفتار قُمار .

ای عامل تقسیم و نصیب این چه حساب است           پر کشمکش جیفه و غوغای کلاب است

با خود اندیشیدم و یا علی گفتم و دست همّت از آستین غیرت بیرون نهادم تا در آن رستخیز جَست و خیزی نمایم و به مِهر یزدان * و گرمای رفیق آن سرمای طریق  بپیمایم و به اندک زمان فتنه هر غُرابی را حواله تُرابی * نمایم  . بحمداله این شد که به یاری آن باری به یک اربعین و ذکر نستعین ، کار به سامان و بار به دامان نشست . سودای تقاضا از منتهی نزول ( 20 تن )  به غایت صعود(40تن )  غوغا گرفت . فروش به خروش آمده بود و بازار به کارزار . مشتری از آسمان نیز عربدۀ هل من مزید سرمیداد . اینک جناب یزدانجو * ، حال که همه بر وِفق رِفق آمده و دارا و ندار بر مدار مراد ، بر چه مصلحتی دلباخته ائید که اینچنین با ما ساخته و پرداخته ائید . آیا از یاد برده ائید آنانی  را که به سابقه مدیریت دلهای آرمیدۀ  دُورال را به جور رمیده بودند و چشم عنایت به شفاعت شفیعی * دوخته بودند که خمیرشان از بی مایگی فطیر بود و به هیچ فصل کِشتی تخم عِیشی نکِشته بودند . آیا از خود پرسیده ائید از چه سبب آن دورالی که روزگاری باغ ثمرش آوازه  فی جنةٍ عالیةٍ قطوفها دانیةٍ   بهمراه داشت ، بکدام غارتی گرفتار چنین مرارتی گشته بود که دیگر هیچ شکاری صید کمند آن بِرَند * نمیشد؟  یا محض رضای خدا بگوئید ، آیا در این چند صباح ، تباه بود  یا در اِرادۀ ما قصوری و در اِدارۀ ما فتوری ، که ناگه به هیئت اجماع عزم قِتال این شرکت را نموده ائید؟!  حاشا و کلا ، که این نه آئین مُروّت باشد و نه رسم فُتوّت که طفل چهل روزۀ روح دمیده را سِقط جَنین کنید ، و عدۀ کثیر و بی چاره ای را وعدۀ کفاره نمائید . والسلام ، باقی در شرف تلاقی بعرض شریف خواهد رسید     

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود                     ای شیخ پاکدامن معذور دار مارا

1386            

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ